حکم حلق موهای گونه
از برخی علمای معاصر نجف نقل شده که میفرماید: حلق موهای گونه حرام است. ولی در مقابل، بسیاری از علماء مثل علّامه ی مجلسی در حلیة المّتقین، آنرا جایز دانسته اند.
علّت اصلی این اختلاف، این است که آیا بر موهای گونه، لحیه صدق میکند یا نه؟ ولی از زوایای دیگر نیز میتوان این بحث را دنبال کرد. برای واضح شدن حکم این مسأله، باید ادلّه ی حرمت ریش تراشی، بررسی شود.
بر طبق ترتیب ادلّه ای که در فصل اوّل گذشت، ادلّه مورد بررسی قرار میگیرد.
دلیل اوّل: چون موضوع شهرت و اجماع منقول، « لحیه » است، باید صدق لحیه بر موهای گونه را بررسی کرد.
دلیل دوّم: طبق این دلیل، حلق آن حرام است ؛ زیرا مصداق « تغییر خلق الله » است.
دلیل سوم: مثل دلیل اوّل است.
دلیل چهارم و پنجم: گرچه کفّار، موهای گونه ی خود را حلق میکنند و زنان، گونه هایشان مو ندارد، ولی با تراشیدن موهای گونه، عنوان « تشبّه به کفّار » و « تشبّه به زنان » صدق نمیکند.
دلیل نهم: در این دلیل از تعبیر « و لا حلق » استفاده شده است که بعید است که نسبت به متعلّق حلق، در این روایت، اطلاقی بگیریم و حلق غیر لحیه را مصداقی از آن بدانیم، امّا اینکه بر موهای گونه، لحیه صدق میکند یا نه، خواهد آمد.
دلیل یازدهم: اگر کسی به اطلاق « شَیب » اخذ کند، محلّ بحث ما نیز حرام میشود.
امّا بقیّه ی ادلّه، در آنها از تعبیر « لحیه » استفاده شده است. امّا نسبت به دلیل عقل باید گفت: حلق موهای گونه، معلوم نیست که ایجاد ضرر کند و همچنین صدق تشبّه، محلّ خدشه است ولی وجه سوم دلیل عقل، حرمت حلق گونه را اثبات میکند.
بررسی این که آیا بر موهای گونه، لحیه صدق میکند یا نه؟: از آنجا که از میان ادلّه ای که در آنها، لحیه به کار نرفته است، فقط دلیل پنجم، تمام است و بقیّه مخدوش میباشند، بحث از شمول یا عدم شمول لحیه و اینکه آیا شامل موهای گونه میشود یا نه، بسیار بحث مهمیاست.
بسیاری از لغویّین، تصریح کرده اند که معنای « لحیه » موهای عارضان و ذقن است.
بحث در این است که معنای « عارضان » چیست؟ بسیاری از لغویّین آورده اند که معنای « عارضان »، « خَدّان » است. حال بحث در این واقع است که آیا « خدّ» شامل موهای گونه هست یا نه؟
تحقیق در بیان مطلب، این است که به قسمت گونه (زیر چشمان و دو طرف بینی) در عرب، « وَجنَة » گفته میشود و در این مطلب، اختلافی بین لغویّین نیست. و به قسمت پایین تر از آن (دو طرف صورت) که به صورت قوسی، موی بیشتری برآن میروید، « عارضان » گفته میشود. و خدّ، معنایی وسیع دارد که هم شامل «وَجنة» میشود و هم شامل «عارضان».
دلیل بر معنای وسیع « خدّ » کلمات لغویّین است. خلیل در « العین[1]» مینویسد: «الوجنة ما ارتفع مِن الخّد.» و همین تعبیر را فیّومیدر
« المصباح المنیر[2]» آورده است. در کتاب کفایة المتحَفِّظ تألیف: « ابن أجدابی[3]» آمده: « الوجنة: أعلی الخدّ الّذی تحته حجمُ العَظم .» و تعبیر به
« أعلی الخد» در معنای « وجنة » در نهایه [4]و لسان العرب[5] نیز آمده است. از هردو تعبیر، استفاده میشود که « خدّ» مفهومیوسیع تر از
« وجنه» دارد؛ زیرا در تعبیر اوّل، « من» تبعیضیّه آمده است و درتعبیر دوم « أعلی الخّد» مثل « أعلی البیت »میباشد که به معنای بالای خانه است، پس همان طور که أعلی البیت،جزء خانه میباشد،أعلی الخدّ نیزجزء خدّ میباشد. بله، اگر تعبیر « فوق الخّد» میشد، نشانگر این بود که« خدّ» به پایین وجنه گفته میشود. در « معجم مقائیس اهل اللّغة[6]» آمده است:
« خدّ: و هو تأسُّل الشّیء و امتداده الی السّفل، فمِن ذلک خدُّ الانسان.» ابن منظور در معنای « خدّ[7]» مینویسد: « و الخدّان: جانبا الوجه و هو ما جاوز مؤخِّر العین إلی منتهی الشَّدق، و قیل: مِن لدن المحجر الی اللّحی مِن الجانبین جمیعاً و منه اشتُقّ اسمُ المَخدّة لأنّ الخدّ یُوضَع علیها، و قیل: الخدّان: اللّذان یَکتنفان الأنف عن یمین و شمال .» ترجمه: (خدّان یعنی: دو طرف صورت که از زیر چشم تا انتهاء زاویه ی دهان را شامل میشود و گفته شده: معنای آن، دو طرف صورت از زیر چشم تا استخوان های دو طرف صورت است و اینکه به « متکّا »، در عرب « مخدّه » گفته میشود به خاطر این جهت است که « خدّ» بر روی آن قرار میگیرد و گفته شده: معنای آن، دو طرف چسبیده به بینی میباشد).
ظاهر کلام ایشان، این است که در معنای « خدّ » سه قول مختلف وجود دارد، نه اینکه مجرّد اختلاف در تعبیر باشد. پس طبق معنای اوّل که ایشان بیان میکند، « خدّ » شامل قسمت پایینی صورت که موی بیشتری دارد نمیشود و طبق معنای دوّم، شامل آن میشود. و معنای سوم از معنای اوّل، ضیق تر است و اختصاص به دو کناره ی بینی دارد. خود ابن منظور در معنای«عارضان» مینویسد: « و عارضا الانسان: صَفحَتا خدّیهِ[8].» و قبل از آن از ابن اثیر نقل میکند که میگوید: « العارض من اللّحیة: ما ینبت علی عرض اللّحی فوق الذّقن[9]» با توجّه به این که تعبیر « أعلی الخدّ» که او در بیان معنای « وجنه »ذکر میکند، صریح در این است که « خدّ » شامل گونه و پایین آن تا استخوان گوشه ی صورت میشود و با توجّه به اینکه او در معنای « عارضان » تعبیر« خدّان » را آورده و هیچ کس معنای «عارضان » را فقط موهای گونه ( وجنه) نمیگیرد، پس معلوم میشود که مراد او در احتمال اوّل، در معنای « خدّ » همان معنای وسیع است و تغایر آن با نقل قول اوّلی که میکند، فقط تغیّر لفظی است. پس ظاهر کلام او به مقتضای جمع بین کلماتش، این میشود که معنای عارضان مساوی با معنای خدّان است، پس لحیه برموهای وجنه (گونه) صادق است و همین معنا ظاهر فیـــــروز آبادی در قاموس[10] نیز میباشد. اگر نزد ایشان، عارضان به گوشه ی صورت، گفته میشد، باید به جای این که در تبیین معنای آن، از تعبیر « خدّان » استفاده کند، از تعبیری مثل: « أسفل الخدّ » یا « طرف الخدّ » استفاده میکرد.
در مقابل، ثعالبی در « فقه اللّغة[11]» در بیان عضوهای بی مو مینویسد: « خدٌّ امرد، عارضٌ أثطّ .» این کلام او ظهور قوی دارد در اینکه عارض و خدّ، به یک معنا نیستند و از آنجا که خدّ، شامل کلّ صورت از زیر چشم تا استخوان گوشه ی صورت میشود و معنای عارضان، «وجنة» نمیباشد،پس معلوم میشود که معنای عارضان نزد او، فقط قسمت پایین و کناره ی وجنه است.
در روایتی در بحار الأنوار، راوی کیفیّت خاصّ امام صادق (علیه السّلام) را این گونه تبیین میکند: « قد نال الحُزنُ من وجنَتیه و شاع التغیّرُ فی عارضَیهِ[12]» که این روایت نیز ظهور در تغایر و عدم تداخل عارض و وجنه دارد.
با توجّه به کلام ثعالبی و این روایت، ممکن است کلام بسیاری از لغویّین را توجیه کرد. یعنی قائل شویم که مراد از « خدّان » که در تفسیر « عارضان » آمده است، جنس خدّ است نه مقدار آن. همان طور که گفته میشود: زیدٌ انسانٌ و این بدان معنا نیست که معنای زید و انسان و یکی باشد، بلکه زید، مصداقی و جزئی ای از انسان است. البتّه این توجیه، در صورتی است که خدّ را کلّی بدانیم نه کلّ. بر فرض، اگر در اینکه آیا لحیه شامل موهای وجنه (گونه) میشود یا نه، شکّ شود، بحث اجمال نصّ و دوران بین اقلّ و اکثر مطرح می شود، پس برائت جاری میشود و حلق موهای گونه، حرام نیست.
استدلال به سیره ی متشرّعه برای اثبات جواز حلق آن، مخدوش است؛ زیرا ممکن است منشأ این سیره، فتوای فقهاء در برهه ای خاصّ و تبعیّت مردم از آن فتاوا باشد نه رأی شارع و اتّصال این سیره به زمان معصوم معلوم نیست.
وبلاگ فقاهتfeghahat